Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

کوچکترین عضو خانواده ما
 
قالب وبلاگ

خیلی زود سه سال از عمر دختر شیرینم گلسا، گذشت.

امسال هم مثل سالهای گذشته، پذیرای عزیزامون بودیم که برای جشن تولد دختری اومده بودن و ما رو با کادوهاشون شرمنده کردن. دست همشون درد نکنه و راضی به زحمت نبودیم.

چند ماهی میشه که یاد گرفتن حروف رو شروع کردی و الان اکثر حروف رو بلدی و وقتی تو ماشین نشستی، حروف روی پلاک ماشینها رو بدون اینکه کسی ازت بخواد به راحتی میخونی و خودت هم از خوندنشون لذت میبری و من هم همینطور. اعداد یک تا نه رو هم داری یاد میگری و پیشرفتت عالیه عزیزکم.

علاقه ات به پوشیدن دامن اون هم از نوع خیلی بلندش که تا پایین بیاد و وقتی هم که میچرخی اونم بچرخه، هنوز به قوت خودش باقیه و الان کفش پاشنه بلند هم به علایقت اضافه شده و بعضی وقتها هم واقعا" کلافه میشم از اینهمه چونه زدن باهات که قبول نمیکنی همه جا نباید دامن پوشید و بعضی از اونها هم بهت نمیاد ولی باز هم اصرار میکنی که بپوشیشون. به دامنهای بلندت هم میگی: (استوبیلا) البته نمیدونم که فلسفه به وجود اومدن این اسم چی بوده ولی هر چی که باشه من هم بهش عادت کردم و تا یه دامن با مشخصات بالا برا عسلم میخرم، فوری میگم: یه دامن استوبیلا خریدم برات.

کماکان صبح ها پیش مامان پری هستی و دیگه خانوم شدی و موقع رفتن من به اداره یا اصلا" گریه نمیکنی یا به ندرت این اتفاق میفته که اونم به دلیل خواب آلودگی بعضی از روزهاته که شب دیر خوابیدی و دلت نمیخواسته از رختخواب بلند شی.

یه هفته ای میشه که دیگه به بزرگ جون زحمت نمیدیم و صبح ها خودم دختری رو با ماشین میبرم خونشون و ظهر هم با هم برمیگردیم. روزهایی هم که فریما جون اونجا باشه که خیلی بهشون خوش میگذره البته بگذریم از اون موقع هایی که این گلسا خانوم بلا میخواد یه چیزی رو به زور از فریما جون بگیره و یا یه کاری برخلاف نظر فریما جون انجام بده که معمولا" هم دختری از مظلومیت دخترخالش استفاده میکنه و کارش رو پیش میبره. این دوره زمونه کوچکترا زودتر حرفشون به کرسی میشینه و قلدریشون بیشتره تا بزرگترها. بعضی روزا هم خاله جون ماشین میاره و با هم میریم.

بعضی غروبها میریم هپی لند یا پیاده روی یا ماشین سواری و مهمونی و خلاصه،  اوقات خدا رو شکر خوبی با هم داریم. خوشحالم که بزرگتر شدی و حالا دیگه متوجه خیلی از مسائل اطرافت هستی و جالبه که خیلی از اتفاقا که تو گذشته دور اتفاق افتاده رو یادته و مثلا" میگی: یادته فلان جا رفته بودیم اینجوری شده بود؟؟؟؟؟ یادته با فلانی کجا رفته بودیم و چی خوردیم؟؟؟؟

نازگلم، امیدوارم روزایی که میگذره به نظر خودتم شاد شاد شاد باشه و همیشه بخندی و خوشحال باشی و هیچ وقت روی بد زندگی رو نبینی عزیز دلم. الهی آمین یا رب العالمین... .

 

اینم چند تا عکس از دختر و خواهرزاده نازم.

 

راستی بخاطر تعریفایی که از شیرینی فروشی ماهان شنیده بودم و نون خامه ای که اونجا خریده بودم و عالی بود، کیک تولد دختری رو اونجا خریدم که کاری بود بسی اشتباه که تا عمر دارم هرگز مرتکب چنان گناه کبیره ای نخواهم شد. کیکی بود که برخلاف ظاهر زیباش واقعا" افتضاح بود. من نمیدونم چرا مردم از این مغازه خرید میکنن. برام جای سوال داره؟؟؟؟؟؟ واقعا" که ماهان باید بره پیش سهیل و کسری لنگ بندازه.

 

اینم یه روز دیگه با یه کیک طرح کیتی از سهیل:

 

اینم آخرین عکس:

[ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ زیباترین گل زندگیمان گلسا، در صبح روز پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی برابر با ششم آگوست سال دو هزار و نه میلادی در یکی از بهترین بیمارستان های شهرمان به دنیا آمد.
لینک دوستان
صفحات اختصاصی