Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

کوچکترین عضو خانواده ما
 
قالب وبلاگ

 

[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

سلام سلام صد تا سلام به خوانندگان وبلاگ گلسا جون،

تو این مدتی که گذشت، گلسا خانوم دو تا عروسی رفت که یکیش با حنانه جون و ریحانه جون بود و اون یکی با فریما جون که بهش خیلی خوش گذشت و البته تو عروسی دومی که عروسی پسرعمه مامان بود، فکر میکنم خیلی بیشتر بهش خوش گذشته باشه چون وسطای عروسی میگفت: بازم از این عروسی ها بیایم. تازه، کلی رقصید دختر بلای من و شاباش هم گرفت. متاسفانه اصلا" از دختری تو عروسی عکس ننداختم چون مثل همه عروسیهای دیگه، اجازه نمیدادن که عکس گرفته بشه. ایشاا... دفعه بعد.

جمعه گذشته هم به همراه کل خانواده آقای پدر رفتیم ییلاقات رضوانشهر، که تو روزهای گرم سال واقعا" جای خوش آب و هواییه.

حدود ساعت ده صبح جمعه از رشت خارج شدیم به سمت تالش. بعد از طی مسافتی رسیدیم به سه راهی پونل که دقیقا" روبرومون یه کوه بود که روی تابلوی پایین کوه نوشته شده بود: به طرف ییلاقات رضوانشهر. مسیر ما هم از همین طرف بود و این همون جاده ایه که در نهایت به خلخال میرسه. ما باید به محلی به نام زندانه میرسیدیم که فکر میکنم شاید سی کیلومتری خلخال باشه. یه ییلاق که مال پدر جاریم یا بهتره بگم پدربزرگ محمد فرحان بود. از رشت تا اونجا دقیقا" دو ساعت و بیست دقیقه راه بود و تقریبا" خسته شده بودیم شاید به این دلیل که لااقل من یکی که فکر نمیکردم راهش اینقدر طولانی باشه.

این عکس رو تقریبا" ابتدای مسیر ییلاقات گرفته بودم:

 

و این یکی هم مربوط میشه به نزدیکی های خونه ییلاقی مورد نظرمون:

 

جاده های پر پیچ و خم بالای کوه قشنگ و با صفا بود و یه چیزی که خیلی برام جالب بود تپه های چمنی بود که مثل زمین فوتبال پر بود از چمن های سبز و یکدست که جون میداد واسه دویدن که البته فرصتش دست نداد چون تا مقصد اصلی ما فاصله زیادی داشت و موقع رفتن که آدم دوست داره زودتر به مقصد برسه و موقع برگشتن هم چون بعد از خوردن صبحونه حرکت کرده بودیم، حال و روز وخیمی داشتم که از نیمه راه شدید و شدیدتر شد و تنها دلیلش هم پیچ و خم های زیاد کوه بود که بالاخره کار دستم داد.

هر از چند گاهی گله های اسب و گاو و گوسفند به همراه چوپاناشون در مسیر جاده نمایان میشدند و مجبور به متوقف کردن ماشین میشدیم. صحنه های قشنگی بود البته توی اون جاده که به بالاترین نقطه کوه میرسید.

 این گوسفندا کنار جاده بودن و چرا میکردن و کاری به ما نداشتن:

 

اینم عکس تک درخت توی جاده که خیلی بانمک بود و ازش خوشم اومد:

 

و یه منظره از بالای کوه و ابرای آسمون:

 

خورشید غروب میکرد و بدون اینکه بارونی اومده باشه زمین خیس بود و قطرات مه رو میشد همه جا دید و احساس کرد. هوا کم کم سرد میشد و بعد از ظهر که دیگه کاملا" سرد شده بود و از ساعت شیش عصر به بعد هم مه پایین اومد و همه تصمیم گرفتند که شب اونجا بمونیم و فردا حرکت کنیم و موندیم. پیاده روی توی کوه و جاده مه آلود هم در نوع خودش جالب بود و حال و هوای دیگه ای داشت. بعد از شام هم توی محوطه حیاط روی منقل کباب، آتیش راه انداختیم و دورش نشستیم و جای همگی خالی، خوش گذشت.

 

اینم چند تا عکس از محوطه ییلاق و دختر گلم گلسا:

 

درخت گردو و سمت دیگه محوطه:

 

از این بالا اون پایین رو میبنین که ما چقدر بالا رفته بودیم:

 

عروسکم که خسته شده و روی صندلی نشسته:

 

و صبح روز بعد و موقع برگشتن به سمت خونه:

 

در کل، خوش گذشت و جای همه خالی بود. 

دست پدر بزرگ محمد فرحان هم درد نکنه که همچین محلی رو آماده کردن و ما هم تونستیم ازش استفاده کنیم.

[ پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

خیلی زود سه سال از عمر دختر شیرینم گلسا، گذشت.

امسال هم مثل سالهای گذشته، پذیرای عزیزامون بودیم که برای جشن تولد دختری اومده بودن و ما رو با کادوهاشون شرمنده کردن. دست همشون درد نکنه و راضی به زحمت نبودیم.

چند ماهی میشه که یاد گرفتن حروف رو شروع کردی و الان اکثر حروف رو بلدی و وقتی تو ماشین نشستی، حروف روی پلاک ماشینها رو بدون اینکه کسی ازت بخواد به راحتی میخونی و خودت هم از خوندنشون لذت میبری و من هم همینطور. اعداد یک تا نه رو هم داری یاد میگری و پیشرفتت عالیه عزیزکم.

علاقه ات به پوشیدن دامن اون هم از نوع خیلی بلندش که تا پایین بیاد و وقتی هم که میچرخی اونم بچرخه، هنوز به قوت خودش باقیه و الان کفش پاشنه بلند هم به علایقت اضافه شده و بعضی وقتها هم واقعا" کلافه میشم از اینهمه چونه زدن باهات که قبول نمیکنی همه جا نباید دامن پوشید و بعضی از اونها هم بهت نمیاد ولی باز هم اصرار میکنی که بپوشیشون. به دامنهای بلندت هم میگی: (استوبیلا) البته نمیدونم که فلسفه به وجود اومدن این اسم چی بوده ولی هر چی که باشه من هم بهش عادت کردم و تا یه دامن با مشخصات بالا برا عسلم میخرم، فوری میگم: یه دامن استوبیلا خریدم برات.

کماکان صبح ها پیش مامان پری هستی و دیگه خانوم شدی و موقع رفتن من به اداره یا اصلا" گریه نمیکنی یا به ندرت این اتفاق میفته که اونم به دلیل خواب آلودگی بعضی از روزهاته که شب دیر خوابیدی و دلت نمیخواسته از رختخواب بلند شی.

یه هفته ای میشه که دیگه به بزرگ جون زحمت نمیدیم و صبح ها خودم دختری رو با ماشین میبرم خونشون و ظهر هم با هم برمیگردیم. روزهایی هم که فریما جون اونجا باشه که خیلی بهشون خوش میگذره البته بگذریم از اون موقع هایی که این گلسا خانوم بلا میخواد یه چیزی رو به زور از فریما جون بگیره و یا یه کاری برخلاف نظر فریما جون انجام بده که معمولا" هم دختری از مظلومیت دخترخالش استفاده میکنه و کارش رو پیش میبره. این دوره زمونه کوچکترا زودتر حرفشون به کرسی میشینه و قلدریشون بیشتره تا بزرگترها. بعضی روزا هم خاله جون ماشین میاره و با هم میریم.

بعضی غروبها میریم هپی لند یا پیاده روی یا ماشین سواری و مهمونی و خلاصه،  اوقات خدا رو شکر خوبی با هم داریم. خوشحالم که بزرگتر شدی و حالا دیگه متوجه خیلی از مسائل اطرافت هستی و جالبه که خیلی از اتفاقا که تو گذشته دور اتفاق افتاده رو یادته و مثلا" میگی: یادته فلان جا رفته بودیم اینجوری شده بود؟؟؟؟؟ یادته با فلانی کجا رفته بودیم و چی خوردیم؟؟؟؟

نازگلم، امیدوارم روزایی که میگذره به نظر خودتم شاد شاد شاد باشه و همیشه بخندی و خوشحال باشی و هیچ وقت روی بد زندگی رو نبینی عزیز دلم. الهی آمین یا رب العالمین... .

 

اینم چند تا عکس از دختر و خواهرزاده نازم.

 

راستی بخاطر تعریفایی که از شیرینی فروشی ماهان شنیده بودم و نون خامه ای که اونجا خریده بودم و عالی بود، کیک تولد دختری رو اونجا خریدم که کاری بود بسی اشتباه که تا عمر دارم هرگز مرتکب چنان گناه کبیره ای نخواهم شد. کیکی بود که برخلاف ظاهر زیباش واقعا" افتضاح بود. من نمیدونم چرا مردم از این مغازه خرید میکنن. برام جای سوال داره؟؟؟؟؟؟ واقعا" که ماهان باید بره پیش سهیل و کسری لنگ بندازه.

 

اینم یه روز دیگه با یه کیک طرح کیتی از سهیل:

 

اینم آخرین عکس:

[ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ زیباترین گل زندگیمان گلسا، در صبح روز پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی برابر با ششم آگوست سال دو هزار و نه میلادی در یکی از بهترین بیمارستان های شهرمان به دنیا آمد.
لینک دوستان
صفحات اختصاصی