Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

کوچکترین عضو خانواده ما
 
قالب وبلاگ

 

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

دیروز عصر رفتم بیرون.

وقتی برگشتم گلسا جون و آقای پدر نبودن.

وقتی برگشتن، موهای دختری کوتاه شده بود تو آرایشگاه بابایی.

کاملا" پسرونه :(

بعدا" یه عکس میذارم.

راستی برای یادآوری خودم بگم که گلسا جون نازنازی از بهمن سال نود،  یعنی دقیقا" تو سی ماهگی، اولین سوره زندگیش رو که حمد باشه، حفظ کرده و لازمه بگم که بدون کمک ما و فقط موقع نماز خوندن شنیده بوده.

اینو نوشتم که بعدها لااقل بعضی از تاریخها یادت باشه عزیزکم.

زنده باد گلسا جون :)

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

دیروز جمعه بود و تصمیم گرفتیم بریم ماسوله.

صبحونه رو خوردیم و راه افتادیم. هوا هم بهاری بود و دلچسب.

به فومن که رسیدیم با خودم گفتم که از کلوچه تفضلی فومن بخرم. جلوی مغازش طبق معمول شلوغ و مملو از جمعیت بود و تصمیم گرفتیم موقع برگشت کلوچه بخریم، بخاطر همین هم به راهمون به سمت ماسوله ادامه دادیم. هر چقدر به ماسوله نزدیکتر میشیدیم مسیر راه شلوغ و شلوغ تر میشد. فکر نمیکردم که زودتر از ما هم به این شهر تاریخی رسیده باشند. حدودا" دو سالی میشد که به اونجا نرفته بودم. برای ورود به شهر هم عوارض گذاشته بودند. هر سواری هزار تومن.

 

شهر پر بود از توریست و توریست نما و اتوبوسهای ویژه تورهای مسافرتی و ماشینهای شخصی با نمره شهرهای مختلف و کمتر نمره ماشین خودی دیده میشد.

گلسا جون اولین باری بود که به ماسوله میومد و یه کمی هم از سربالایی رفتن، خسته میشد. اما کلی خرید کرد، دو تا عروسک که لباس محلی پوشیده بودن،یه کلاه خوشگل محلی، یه زنگوله و یه فرفره خرگوشی خوشگل برای خودش خرید. من هم چند تا کلوچه محلی که اگه اشتباه نکنم اسمش  ... اگرده ... بود و با تعریفی که فروشنده ازش کرده بود کلی فرق داشت خریدم. زیاد خوشمزه نبود. وقتی میخوردی یه طعم تندی داشت که دهن رو میسوزوند.

تو بازارش دور زدیم و چند تا عکس انداختیم و برای خوردن ناهار حدود ساعت دو به سمت فومن حرکت کردیم چون تا اونجایی که میدونستیم، ماسوله پلو کبابی خوبی نداره. البته فومن هم رستوران مدرن و شیکی نداشت ولی یه پلوکبابی داره که کباب خوبی میده به نام دایی بهروز و رفتیم اونجا.

اول جاده ماسولست و از لحاظ ظاهری هم چنگی به دل نمیزنه.

جاتون خالی، کباب عالی بود با کته و اشپل و باقالی و پیاز و گردو و زیتون.

هر پرسی دوازه هزار و پونصد تومن که  واقعا" می ارزید.

ولی خوب از لحاظ بهداشتی چیزی نگم بهتره.

این شعر هم رو دیوارش نوشته بود و زیرش هم نوشته بود سرگذشت دایی بهروز!!!!!

 

 

 اینم مِنوشه که زیر میز چسبونده بودن:

کباب رو خوردیم و رفتیم پیش به سوی کلوچه تفضلی فومن، که در کمال تعجب دیدیم که هیچ کس جلوش نیست. خوشحال شدم ولی خوشحالیم دیری نپایید، چون برای یک ساعت کلوچه پزی رو تعطیل کرده بودند و کلوچه تفضلی به لب ما نرسید و به سمت خونه راه افتادیم ولی آقای پدر قول داده که تو یکی دو روز آینده بیاد فومن و برام کلوچه بخره :) دی :)

اینم عکسای نازگلم تو ماسوله:

 

اینجا بعد از خریداشه:

 

اینم چند تا باهم:

این کلاهی که روی سر دختریه همون کلاه محلیه که اونجا خریدم براش شیش تومن.

 

یه عکس از قبل هم داشتم که اینجا میذارم، مربوط میشه به یه روز آفتابی تو دهکده ساحلی انزلی:

[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]
[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ زیباترین گل زندگیمان گلسا، در صبح روز پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی برابر با ششم آگوست سال دو هزار و نه میلادی در یکی از بهترین بیمارستان های شهرمان به دنیا آمد.
لینک دوستان
صفحات اختصاصی