Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

کوچکترین عضو خانواده ما
 
قالب وبلاگ

جمعه گذشته تصمیم گرفتیم بریم کوه و حدودای ساعت ده حرکت کردیم به سمت لاهیجان و قصدمون این بود که بریم یه دوری بزنیم و برگردیم. نزدیکای لاهیجان که بودیم به آقای پدر گفتم که حالا که تا اینجا اومدیم ناهارو بریم خاور خانوم و سرولات که رفتیم ولی متاسفانه یا خوشبختانه استثنائا" اون روز تعطیل بود و اونجا که بودیم کسی به ما آدرس رستوران عمو رجب رو داد تو جواهر ده و ما هم راهی رامسر شدیم. اولین بار بود که می رفتم جواهر ده ولی اون قسمت هم مثل اولیس بلانکا یا جاده اسالم به خلخال کوه بود و سربالایی. البته جاده خیلی قشنگ بود و آسفالت و هرچه بالاتر می رفتیم به ابرها نزدیک تر میشدیم و رستوران عمو رجب هم که دقیقا" وسط ابرا بود. مسیر طولانی بود و خیلی خسته شدیم و شاید هم اگه یه سره و به قصد رسیدن به اونجا حرکت می کردیم و چند جا توقف نمی کردیم خسته نمی شدیم ولی به هر حال رسیدیم:

رستوران دو طبقه بود و داخل آن بصورت اتاق های به هم چسبیده یا همون آلاچیق از هم  جدا میشد. تقریبا" شلوغ بود و موسیقی سنتی هم برقرار بود و هر کس می خواست نوازنده ها رو صدا میکرد تا بیایند جلوی آلاچیقشون تا براشون بنوازه که البته توی همچون محیط بسته ای با اون سر و صدای زیاد اصلا" خوشایند نبود.

منو را روی دیوار نصب کرده بودند و ما هم غذا سفارش دادیم.

 

غذا رو سفارش دادیم و آوردند، ظاهرش خوب بود و تنها بدیش نداشتن مخلفات اشپل و باقالی و گردو بود که گفتند اون سمتها مرسوم نیست. درست مثل خاور خانوم.

 

 

 

 

 

به هر حال جای شما خالی، غذای خوب و خوشمزه ای بود و بعد از غذا هم چای قلیان هم سرو میکرد که ما نموندیم و به سمت تله کابین رامسر حرکت کردیم.

 

رامسر مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی بود و گرم.

بلیط گرفتیم و رفتیم تله کابین. واقعا" جاتون خالی، چقدر باصفا بود و زیبا.

 

دریا و کوه زیر پاهامون بود و بلبلها می خوندند و عطر درختای بهار نارنج همه جا رو پر کرده بود.

 

رسیدیم بالای کوه و از اون بالا دیدن دریا و جنگل واقعا" لذت بخش بود:

اون سمت هم بساط آش رشته و ذرت و پفیلا و چای و تخمه برقرار بود و هر کس بنا به ذائقش چیزی می خورد و ما هم رفتیم رستوران ایلمیلی و چای و کاپوچینو و کیک سفارش دادیم که کلا" خوب بود.

این هم یه عکس از دخترم کنار دکور عکاسی مستقر در بام رامسر:

 

ساعت حدودای شیش و نیم بود که به سمت خونه حرکت کردیم و تصمیم گرفتیم که در اولین فرصت دوباره بیایم رامسر و از این طبیعت زیبای این شهر دوست داشتنی بیشتر استفاده کنیم.

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

عکس یه لاک پشت واقعی تو جاده که نزدیک بود بره زیر ماشینا که آقای پدر نجاتش داد و انداختش تو رودخونه:

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

وقتی از اداره به خونه مامان پری برگشتم، دیدم که گلسا جون به مناسبت روز مادر، برام یه شاخه گل گرفته و اونو به من هدیه کرده و جریان از این قرار بود که بزرگ جون برای معلم فریما جون گل خریده بود و دختر گل من هم به بزرگ جون میگه: یعنی فکر نمی کنین که مامان من هم به گل احتیاج داشته باشه و این شد که من هم اولین هدیه روز مادر از دخترم گرفتم و این هم عکسش:

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

 

 

http://undermyskin.persianblog.ir/post/308

 

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

دختری هوس خریدن گل برای بزرگ جون کرده بود و شال و کلاه کردیم و رفتیم گلفروشی و هدیه کردیم به مامان و بابای عزیزم.

 نازدار مامان نزدیک خونه مامان پری:

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

دخترم تو اتاقش و کنار عروسکاش:

اینم یه عکس از دختر سرماخورده ء من:

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

سلام سلام صد تا سلام،

بعد از مدتها اومدم اینجا بنویسم. راستش دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره و کلا" درگیری هام زیاد شده و خیلی وقت نوشتن ندارم.

دختر گلم گلسا خانوم ناز نازی هم  هر روز بزرگ و خانوم تر میشه و دوست داشتنی تر از قبل.

این یکی از عکس های آتلیه گلسا جونمه. چون از رو عکس و با موبایل عکس گرفتم، کیفیت خوبی نداره.

اینم یکی دیگه:

امروز اومدم که یه تاریخ رو ثبت کنم تا برای همیشه بمونه.

دیروز یعنی بیست و چهارم بهمن ماه هزار و سیصد و نود و یک دختر گلم اولین کلاس نقاشی و سفال زندگیشو تجربه کرد و البته برای اولین بار تو کلاس به مدت یک ساعت و نیم بدون من و با همکلاسی هاش و خانوم مربیشون تنها موند و فقط یکی دو بار از مربیشون سوال کرد که: فکر نمی کنید که مامانم دیر کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزم.

احساس میکنم دخترم وارد مرحله جدیدی از زندگیش شده و از این بابت خوشحالم.

 

عکس دخترم روی پل چوبی بندر کیاشهر:

[ چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]

 

 

 

ام یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء

 

 

امروز تصادفا" به وبلاگ این دختر کوچولو برخوردم و احساس می کنم که داره قلبم از جا در میاد. لازم دیدم که آدرسشو اینجا بذارم تا اگه یه آدم خیرخواه گذرش به این وبلاگ افتاد یه لطفی به خونواده این دختر معصوم بکنه:

http://blog.sabayepedar.net

 

 

[ چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مامان گلسا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ زیباترین گل زندگیمان گلسا، در صبح روز پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی برابر با ششم آگوست سال دو هزار و نه میلادی در یکی از بهترین بیمارستان های شهرمان به دنیا آمد.
لینک دوستان
صفحات اختصاصی